پوریا پوریا ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره

پوریا پسر مهربون من

گل پسر من در کاشان

سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت به همراه خانواده راهی کاشان شدیم و پوریا هم از اول صبح پرانرژی و سرحال شروع کرد به بازی کردن و سر و صدا آخه پسر من عاشق گشتن و رفتن بلیرون از خونه هست. تو ماشین تا جایی که می تونست بپر بپر و وقتی هم وایمیستادیم جایی شیطنت و شیطنت تو این گردش ما یه گشتی تو نیاسر زدیم و بعد هم  راهی آبشار معروفش شدیم ولی چون تو مسیر ترافیک سنگینی بود برگشتیم و توی یکی از باغ های همون اطراف برای ناهار مستقر شدیم و بعد از استراحت و صرف ناهار  به سمت حموم فین راه افتادیم و آقا پوریا هم با دقت هر چه تمام همه جا رو نگاه میکرد و حسابی بازی و توی باغ فین کل مسیر رو از داخل آبها راه میومد و اصلا بیرون نمیو...
3 خرداد 1393

سفر تابستون 3

اینجا هم رودخونه ای نزدیک خونه ی مامان عمو مظفر (خاله) که فردای روز عروسی فرشته ما بچه ها همه با هم رفتیم اونجا کلی آب بازی کردیم خیلی خیلی چسبید اول از همه پریسا رو خیس آب کردیم بعد رویا رو بعد هم همه با هم مامان دنیا رو فقط مونده بودن مونا و سعیده و پرستو که مونا و سعیده رو که نمی شد خیس کرد عوضش خدمت پرستو حسابی رسیدیم و مثل موش آب کشیده کردیمش و گل پسر من هم اون وسط هی سنگ می انداخت تو آب و می گفت منم می خوام بازی کنم ولی وقتی که خیلی بازی جدی شد رفت پیش خاله سعیده وایستاد و مثل اینکه ترسیده بود و نگاه میکرد مهربونم خیلی خیلی دوست دارم و امیدوارم همیشه سلامت باشی و حسابی بهت خوش بگذره و خنده از رو لبات هیچ وقت پاک نشه که تنها دلیل ...
26 آذر 1391

اخر هفته در شمال

هفته گذشته با مامانی و بابایی و خاله سعیده رفته بودیم شمال برای عروسی جای همه خالی خیلی خوش گذشت هوا هم خیلی عالی بود هم بارون بود هم آفتاب هم سرد بود هم گرم. گل پسر ما از اونجایی که خیلی وقته شمال نرفته بود وقتی چشمش به جنگل افتاد ترسید و همه رو مجبور کرد که باید همه شیشه های ماشین رو بکشن بالا تا چیزی نبینه بعد بابایی بهش ماشینا رو نشون داد تا حواسش پرت بشه و از ترسش کم شه خلاصه اینکه همه چیز خوب و عالی بود و خیلی هم به گل پسر خوش گذشت فقط خوابش چون نامنظم و کم شده بود یه کم اذیت می کرد و بهونه می گرفت تو عروسی هم اولش یه کم اذیت کرد ولی بعدش تا صدای موزیک رو شنید مشغول رقصیدن شد و بی خیال ما اینم چندتا عکس از جنگل رفتن گل پسر &n...
15 آبان 1391

اندر حکایت سیزده بدر

سیزده بدر امسال من و مامان دنیا و رامین و بابایی و مامانی و خاله سعیده و خلاصه با کل خانواده دایی اینا تصمیم گرفتیم بریم پارک چیتگر برای همین صبح زود بیدار شدیم که به ترافیک نخوریم و زود برسیم و یه جای خوب برای خودمون پیدا کنیم برخخلاف تموم این موضوع ها اول از همه مسیر خیلی شلوغ بود و مجبور شدیم 2 ساعت تموم تو ترافیک بمونیم البته دیگه نه را پس داشتیم و نه راه پیش خلاصه رسیدیم به مقصد و بعد از صبحونه و این جور برنامه ها من بلند شدم پی گشت و گذار ...   بعد از کلی نگاه کردن دیگه پا به توپ شدم و یه شوت اساسی زدم ...
15 آبان 1391

1/05/1391

من دوباره برگشتم البته بعد از یه غیبت طولانی تو هفته ای که گذشت با گل پسر و بابا رامین و عمو افشین و زن عمو رفته بودیم مسافرت جای همتون خالی بود و همه چیز خیلی خوب بو شمال یه منطقه ییلاقی هوا خیلی خنک و تازه بعضی موقع ها سرد پوریا گل ما هم تا می تونست از این فرصت ها استفاده کرد و حسابی لذت برد و بازی کرد و تا می تونست آتیش سوزوند   ناگفته نمونده که برعکس هوای خنکش آفتاب خیلی سوزانی داشت با اینکه اصلا داغ نبود ولی حسابی آدم رو می سوزوند گل پسر ما هم اساسی برنزه شده حالا تو پست های بعدی عکس هاش رو میذارم امیدوارم لذت ببرید و خاطره ای زیبا باشه برای پوریای عزیزم تا وقتی بزرگ شد از دیدنشون کلی ذوق کنه این گل...
8 آبان 1391

عکس مسافرت های تابستون

سلام قند عسلم راستش رو بخوای این وزا خیلی خیلی سرم شلوغه و اصلا وقت نمی کنم بیام به وبلاگت و برات مطلب بذارم حالا امروز بعد از مدت ها وقت شد و می خوام عکس هایی رو که تابستون رفته بودیم شمال بذارم و کلی لذت می برم وقتی این عکس ها رو می بینم امیدوارم همیشه شاد باشی و خوشحال   الهی قربون این ژست پیچیده ات برم مامانی   ...
8 آبان 1391

مسافرت تابستون 2

این عکس ها هم مربوط میشه به موقعی که رفته بودیم جنگل یه جای خیلی خیلی قشنگ تقریبا با ماشین چهل و پنج دقیقه از امامزاده هاشم رفتیم به سمت جنگل و اونجا یه طبیعت بکر و دست نخورده . خیلی خیلی قشنگ بود و هر چی آدم نگاه می کرد خسته نمی شد       پوریا هم طبق معمول تا دوربین میدید شروع می کرد به ژست گرفتن و ما هم کلی ازش عکس گرفتیم و یه چندتاییش رو هم به رسم یادگاری براش گذاشتم اینجا امیدوارم که هزار سال زنده باشی عزیزکم     ...
8 آبان 1391
1